سلام خوبید می خام یه مطلبی رو بگم من برای همیشه دور نوشتن رو خط کشیدم من به عشقم نرسیدم ولی امید وارم همه به عشقشون برسن در ضمن من گلم رو ول نکردم اون منو تنها گذاشت در بدترین شرایط ممکن مراقب خودتون باشید و برای همیشه خداحافظ
نوشته شده توسط ناجی دلها در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 1:32 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام گلم خوبي؟
چي كار مي كني؟
اگه حاله منو بخواي بدوني خوبم هنوز با ياد تو زندم ولي گله سرخم تو بگو تو چطوري خوبي سر حالي گلم دلو برات تنگ شده همش به من ميگه بي معرفت مي خوام گلمو ببينم همش با سكوت جواب مي دم خودشم مي فهمه از من كاري بر نمياد جز صبر خوب گلم تولدتم گذشت نتونستم خودتو ببينم چقدر بد ميشه وقتي تولد تو باشه و من مجبور باشم به آبجيت كادوتو بدم كه برات بياره آخه گلم چقدر صبر كنيم بيا دل به دريا بزنيم با هم بريم بيرون لبه دريا قدم بزنيم دست تو دست هم قدم بزنيم و موج هاي دريا به جاي پاهامون بوسه بزنند و از ما بخوان كه هيچ وقت هم ديگرو تنها نزاريم و بعد بريم سمت درختاي پاييزي و رو برگاشون پا بزاريم تا اونا هم از شددت خوشحالي فرياد بكشن و خوشحاليشونو نشونمون بدن بعد با هم ميريم سمت چمنزارهاي كه در انتظار قدم هاي ما هستن و دست تو دست هم تو چمن زار بدويم و از شددت خوشحالي نتونيم يه جا بند بشيم بعد كه خسته شديم رو چمن زار دراز بكشيم تا بلبل ها با صداي قشنگشون خستگيو از تنمون در ببرن و پروانه ها مارو نوازش بدن و بعد در آغوش هم ديگه بريم و بلبل ها و پروانه ها دور تا دور ما حلقه بزنند و به ما و عشقمون حسرت بخورند گله سرخم اي كاش مي شد بدون هيچ دل نگراني با هم و در كنار هم باشيم گله سرخم تا كي انتظار تا كي دل تنگي تو بگو من چي كار كنم .... باشه بازم صبوري مي كنم فقط يادت باشه يه دلي يه غريبي يه جاي خيلي دوست داره گله سرخم هميشه در هر جاي كه باشم بازم دوست دارم
نوشته شده توسط ناجی دلها در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 3:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام خوبی گلم
تولدت گل سرخمو پیشاپیش تبریک می گم امیدوارم هزار سال زنده باشی امید وارم بهترین روزای زندگیتو داشته باشی
تولد گل من 29 آبان هستش .روزی که یکی از فرشته های زیبای خدا امد رو زمین و خدا اون الان داده به من تا مواظب این فرشته زیبا و این گل سرخ باشم
گل سرخم تولدت مبارک مبارک
حالا سلام واسه همه عاشقا و تمام کسانی که با گل سرخه من به دنیا امدم حالا سالش مهم نیست کسانی که 29 آبان به دنیا اومدن
گل سرخم خیلی خوشحالم دارم واسه 29 این ماه روز شماری می کنم
داری یک سال بزرگتر می شی یک سال پخته تر و یک سال نزدیک تر به آرزو هات
گل سرخم امشب بعد مدتها یه احساس قشنگ اومد سراغم این احساس به من می گه الان گل سرختم داره از تو می نویسه اما نه رو کاغذ توی دلی توی احساسش گل سرخ امشب احساس می کنم به خدا نزدیک ترم احساس می کنم خدا دار نوشته هامو می خونه داره به حرفه دلم گوش می ده و می گه عجله نکن همونی می شه که آرزوشو دارید گل سرخم چند روزی ازت بی خبرم دلم شده برات یه ریزه ای کاش الان پیشم بودی کنارم نشسته بودی ..................
دیشب خوابتو دیدم می دیدم به آرزو مون رسیدیم با همیم داریم قدم می زنیم با هم کنار دریا هستیم میریم سمت جنگل سمت فرشای طلای رنگ که با برگای درختا دوختنش و وقتی با هم روش قدم می زنیم صدای زیبای ازش به گوشمون می رسه و فریاد می کشن ورود آدمای دروغگو ممنوع وای چه احساسی داشتم وقتی از خواب بیدار شدم بد جور حالم گرفته شد که چرا باید این لحظات رو تو خواب ببینم چرا تو خواب چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟؟
گل سرخم مواظب خودت باش منم مواظب خودم هستم .. بازم تولدتو تبریک می گم پیشاپیش
نوشته شده توسط ناجی دلها در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 10:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام من برگشتم شاید از این که برگشتم خیلی ها خوشحال باشن و خیلی ها هم ناراحت ولی من سلام می کنم به همه یعنی هم اونای که نارحتن و اونای که خوشحالن سلام گل سرخم تو خوبی چه خبرا چی کارا می کنی اگه حاله منو بخوای خیلی بهترم سعی کردم دوباره خودمو از تاریکیا در بیارم خودمو پیدا کنم می دونی گلم من اشتباه می کردم که رسم عاشقی دل تنگی نه رسم عاشقی صبوری هستش ولی گلم چقدر صبر کنم تا بتونیم هم دیگرو از نزدیک ببینیم یا بتونیم تلفونی حرف بزنیم دیشب دوباره همه عکساتو نگاه می کردم دوست داشتم گریه کنم ولی بهت قول دادم نزارم اشکام بیان پایین ... امشب که داشتم از دانشگاه می امدم دونه دونه های بارون می امد زیر بارون قدم زدم و به اولین روزی که کنار هم بودیم فکر می کردم نمی دونی چه حالی داشتم یه لحظه بغض گلمو گرفته بود داشت خفم می کرد ولی خوب یاد گرفتم چطور نگه هش دارم که اذیتم نکنه می دونی گل سرخم دلم برات تنگ شده خیلی تنگ شده میدونم تو هم دل تنگی ولی چاره چیه باید صبور باشیم و بزاریم زمان بگذره تا به اوج خوشبختیمون برسیم عزیزم چقدر عجولی این زمانم می گذره خیالی نیست ما می تونیم تحمل کنیم سخته می دونم ولی گلم خودت صبور بودن رو یادم دادی معلم من خوب بوده چون شاگردش که من باشم خوب یاد گرفتم . گله سرخم خیلی حرفاست که با کلام نمی شه گفت می دونم که می دونی کدوم حرفارو گفت اگه نمی نویسم می دونم قلم قدرت بیان این حرفارو نداره خودت از چشمام می خونی می دونم گلم بهت قول دادم که اشکام نیان پایین ولی خوب دسته من نیست هر وقت به تو فکر می کنم و مشکلاتی که سر راه منو تو هستش نا خدا گاه دونه های اشکام میان رو صورتم و صورتمو قلقلک می دن قلقلکی که تو دوست نداری گل سرخم ببخش که نتونستم رو قولم بمونم ولی می دونم که درک می کنی حال و روز منو پس ناراحت نمی شی که قولمو شکوندم ببخش منو واسه همه بد بودنم واسه هم بد قولیام دوست دارم همیشه حتی اگه منو نخوای از دوست داشتنم کم نمی شه دوست دار همیشگی تو ناجی![]()
نوشته شده توسط ناجی دلها در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 9:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبی گله سرخم
پاییز هم رسید اولین فصل پاییز از عشقه من و تو ای کاش می شد با هم می رفتیم بیرون دست تو دسته هم تو یه پارک جنگلی قدم می زدیم و روی برگ های زرد ،نارنجی و قهوی تا صدای خش خششون به گوشامون می رسید و می شد بهترین موسقی برای دلامون یعنی میشه بتونیم بدون ترس و دلهره با هم باشیم ای کاش خانواده هامون مارو درک می کردن می فهمیدن ما چقدر هم دیگرو دوست داریم چرا فکر می کنن ما هنوز بچه ایم هنوز نمی فهمیم ....نمی دونم گل سرخم شاید قسمت ما اینه با اینکه بهم نزدیک هستیم دیر به دیر با هم تماس داشته باشیم دیر به دیر هم دیگرو ببینیم، ببین نمی دونم چرا انقدر نگرانم ،نگرانه اینم که مشکل ایجاد شه چند وقته دستم به هیچ کاری نمی ره خیلی دلم پر بود خونمونم همه هستن امدم تو اتاقم که تنها باشم درم بستم یه موسیقی خیلی ملایم با صدای کم که دردمو دوچندان می کنه چرا هیچکس آدم رو درک نمی کنه دوست داشتم الان کنارم بودی ولی نمی شه .....
نمی دونم شاید من گناهی کردم خدا داره مجازاتم می کنه تو به خدا بگو این مجازات رو تموم کنه من که نمی دونم دارم مجازاته کدوم خطام و پس می دم خدایا تورو به بزرگیت قسمت می دم که تموم کن این مجازاتو ای خدا تورو به لبای تشنه حسین قسمت می دم که تمومش کنی یا مجازاتو تموم کن یا عمر منو..........................
گل سرخم دلم برات خیلی تنگ شده می خوام ببینمت ای کاش می شد ولی حیف تو نمی تونی بیای بیرون ولی بدون که از نزدیک هم نبینمت تو دلم همیشه نقش بستی و همیشه پیدای تو انفرادی قلبم یه جای خوب گذاشتمت هیچ کسم حق نداره جز خودت بیاد تو انفرادی قلبم ولی اینم بدون حالا که امدی تو حق برگشت نداری چون اگه بخوای بری باید دیوارای انفرادیو بشکنی و بری یعنی باید قلبمو بشکنی و بری...................................................
دوست دار همیشگی تو ناجی
نوشته شده توسط ناجی دلها در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 0:31 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
الان ساعت 7 صبح دلم خیلی برات تنگ شده تا کی به دلم بگم میاد بزودی ولی حیف که نمی شه دیدت نمی دونم می دونی یا نه آخه من خیلی زود دلم برات تنگ می شه نمی دونی الان چه وضعی دارم ، دارم چی می کشم می خوام بدونی دوست دارم خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو می کنی من واسه دوست داشتن حد و اندازه نمی زارم می گم دوست دارم تو هم اندازه نزار چون نمی تونی کاش الان تو آغوشت بودم زار زار گریه می کردم که آروم شم باورش سخته ولی همه چیز داره خراب می شه رو سرم همه دست تو دست هم دادن تا به من فشار بیارن تو بگو چی کار کنم تو که واژه هات همه اش از رو عشق از روی درک تو بگو من چی کار کنم ای کاش می شد بریم یه جای دور همون جای که خوابشو دیده بودم همون جای سبز همون جای که عطر گلای سرخ دیونه مون می کرد دست تو دسته هم یا این که کاش می شد انتظار زود تر تموم شه البته در انتظار تو بودن زیباست ولی خوب سخته تحمل دوری از تو می دونم تو هم طاقت نداری گل سرخم ولی صبوری رو خودت یادم دادی چرا تو صبوری نمی کنی گله عشقم سرو نازم می خوام برات خونه ی از عشق بسازم می دونم که می دونی من اسیر چشمای تو هستم با هر صدات بدنم می لرزه هر وقت دستات تو دستمه انگار یه دنیای دیگم انگار دیگه اون ناجی نیستم ولی وقتی دستات تو دستام نیست نمی دونی چه حالی دارم یه حاله عجیب خیلی عجیب ،گله سرخم با تمام وجون فریاد می زنم دوست دارم
نوشته شده توسط ناجی دلها در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
سلام به مرد تنها سلام به مردی که زندگیش شده فکر کردن به این که کی می شه بمیره مردی که به این مرحله می رسه که مشتاقه مرگ باشه مرگه خودش یعنی یک مرد باید چه عزابی داشته که اولین و آخرین خواستش از خدا مرگ باشه یعنی از این دنیا چی دیده شاید بهونه ی نداره برای زندگیش یا شایدم بهونشو از دست داده .......؟؟؟؟
پس چطور این همه مرد هست که به زندگی لبخند می زنند و به زندگی امید وار یعنی این مرد با مردای دیگه چه فرقی می کنه این مرد یه اسم برای خودش انتخاب کرده avara خودش می معنیش میشه مرده تنها مرد تنهای که تنها خواستش مرگه شاید با ورتون نشه ولی این حرفام واقیعه و من از خودم نمی گم اون مرد منتظر مرگشه شما براش دعا کنید که زود تر خوب شه از این تنهای و سر در گومی در بیاد من که هرچی با اون حرف می زنم چاره نمی شه دگه موندم چی کار کنم شما دعاش کنید و منو راهنمای کنید
نوشته شده توسط ناجی دلها در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 1:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
یک شبه دیگه از شبای پر ستاره آسمونه شبی که خاطرات زیادی برام زنده می کنه یاده دل تنگیام می افتم شبه تنهای و شب های که در تنهایام به تو فکر می کردم به این که تو هم به من فکر می کنی به این تو منو دوست داری نمی دونم از چی یا از کجا بگم ولی میگم که دوست دارم از لحظه ی که دیدمت نمی دونم چرا یا چی شد که نگام رفت سمته صدات ولی یه حسی می گفت صدارو دنبال کن تا به اون کسی که می خوای برسی نگاتو بده به صدا، صدای که تا حالا نشنیده بودم تو صدات یه حس آشنا بود که درکم می کرد و می گفت صاحب این صدا دل بزرگی داره و چشمای زیبای که می شه زندگی ، امید ، عشق رو توش می شد دید الان که من صاحب این چشما و این صدارو برای خودم دارم احساس می کنم دیگه هیچ چیزه دیگه ی از خدا نمی خوام ای خدا ازت می خوام اونو همش برام نگه داری مشکلاتو از سره راهمون ورداری و مارو به هم برسونی مرسی
نوشته شده توسط ناجی دلها در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 1:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ازگذشته فرار کن و از آینده بترس از گذشته ای که روزی آینده تو بود بترس به آینده ای فکر کن که بعدها گذشته تو می شود براستی چرا آدمی باید در تمامی مراحل زندگیش یا فرار کنه یا بترسه تا به کی به راستی چرا چه کسی جواب این سوال را خواهد داد سوالی که نه من می پرسم بلکه آدم های زیادی این سوال را در خود می پرورانن کیست که آدمیان را یاری دهد آدمیانی که خود یاری دهنده هم دیگرن ![]()
نوشته شده توسط ناجی دلها در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 2:15 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
زندگی بی زندگی خسته ام ای زندگی از ازندگی نمی دانم چگونه تحملت کنم ویا چگونه از دستت رها شوم اگر تحملت کنم یعنی سوختنو ساختن و اگر بگریزم یعنی ترسیده ام ننگ کدام را بر خود بزنم ای خدا تو یگو توکه از همه چی از همه کس آگاهی تو بگو چه کنم آیا تحمل یا گریز نمی دانم به راستی
چرا ؟؟؟ زنده ایم تا زندگی کنیم چه کسی از این زندگه رازیست چه کسی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کسانی که هستن بهانه ی برای ماندن دارند و کسانی که رفتن بهانه های کسانی بودن که ماندن و حالا بی بهانه به این زندگی چنگ زده اند
نوشته شده توسط ناجی دلها در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 1:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
زندگی در گذر زمان است و ما بازی چیه این زمان و زندگی
زمان اصلا زمان یعنی چی ؟؟؟؟ گذشت لحظه ها .. شب و روز.. واقعا معنی زمان چیه اگه معنی ش اینه که گذشت لحظه های شاد پس لعنت به این زمان اگه زمان یعنی گذشت زندگی پس لعنت به این زمان آره لعنت به این زمان گه لحظه های شاد من و تورو تموم می کنه لعنت به زمانی کع زندگی مونو تموم می کنه ......
اصلا زندگی چه معنی داره وقتی در اختیار زمان باشه .... چرا زندگی زندگی که ماله ماست در اختیار زمان است چرا وقعا چرا ما نمی تونیم حتی زندگیمونو در اختیار داشته باشیم
نوشته شده توسط ناجی دلها در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 5:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
نمی دونم چرا یا چی شد که اولین با نوشتم ولی یه احساس به من می گفت بنویس نمی گفت چرا بنویس فقط می گفت بنویس من به احساسم گوش کردم به ندای دلم خودم رو سپردم و شرع کردم به نوشتن الان شاید ۳ یا ۴ سال که می نویسم ولی از وقتی که از باره اول تورو دیدم چون نمی تونستم با خودت حرف بزنم سعی کردم با نوشته هام حرف بزنم چه شبهای بود مثل امشب دل تنگ می شدن با این تفاوت که اون موقع اصلا رابطی باهات نداشتم ولی الان می دونم ماله خوده خودمی ببین گلم یه چیزی تویه همه نوشته هام هست اونم اینه که خیلی می خوامت دوست دارم
نوشته شده توسط ناجی دلها در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 1:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
به راستی عشق چگونه بوجود می آید ؟؟؟؟؟
اگر بگویم با علاقه که باورش سخت است علاقه زاده زمان است و با زمان افزایش می یابد ولی عشق زاده نگاست به زمان نیازی ندارد در یک نگاه در یک احساس پاک بوجود می آید . عشق در زمان گم می شود در نگاه زاده می شود و در دل میمیرد ...
عشق را سخنی نیست ولی اگر دهان و کند از هر سخنی زیبا تر است عشق قدرتی داردکه اگر بخواهد کاری کند فقط خدا می تواند باعث شود به مقصد نرسد ولی اگر عشق پاک و خدای باشد حتی خدا هم تسلیم می شود..
باید قدر عشق را بدانیم و آن را حفظ کنم ...
در هر عشقی علاقه است ولی در هر علاقه عشق نیست از نفرت عشق باید ترسید اگر عاشقی از معشوقی متنفر شود به کاری دست می زند که انتقام عشق خود را بگیرد...
نوشته شده توسط ناجی دلها در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 1:40 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
امشب خیلی دلم می خواست تو پیشم بودی یا حداقل باهات حرف می زدم ولی افسوس نمیشه تو شرایط خوبی نداری می دونی دل تنگیم زیاده دوست داشتم دوباره یاد گذشته کنم برم خونه ساغی ازش می بگیرم ولی خوب توبه شکستن کاری نداره ولی شکستن دله تو خیلی سخته کاش به دلت قول نداده بودم یا رویه حرفم نمونده بودم میشه توبه شکست ولی عهد با تورو نه نمیشه شکست
شکست شکست سر نوشته هام اینه ولی باید عوضش کرد باید نوشت شکسته شکشته
دوست دارم و خواهم داشت همیشه باورم کن
نوشته شده توسط ناجی دلها در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 10:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
امشب شبه قشنگیه می دونید چرا ؟؟؟
اگه راستشو بخواید خودم هم نمی دونم ولی حس می کنم قشنگه یا اینکه باید قشنگ باشه نمی دونم چرا یا چی شد که این حس امد تو دلم ولی حس قشنگیه که با این که نمی دونی ولی فکر می کنی شب تنهای شب قشنگیه
امشب حس می کنم دارم به دنیای تنهاییا نزدیک می شم فکر می کنم این تنهای بعدش پر از شادیه پر از عشق نمی دونم تا حالا شده ندونی ولی حس کنی من امشب این اخساس رو دارم احساس می کنم دارم به گلم نزدیک می شم خیلی نزدیک نمی دونم گفتم یا نه ولی الان می گم گل من توی یه باغچه خیلی بزرگ سر از خاک دراورد ولی بعد از خاک دیگه کسی یارو یاورش نشد اون به خدا تکیه کرد خدا هم خیلی بهش کمک کرد آبش داد خاکش رو حاصل خیز کرد تا گل من تبدیل شد به یه گل زیبا و پاک ولی نمی دونم چرا خدا این گل پاک رو سپرد دسته من منی که تو هفت آسمونم یه تک ستاره بی نورم ندارم خدا گل داد به من من به خدا قول دادم نگه دارش باشم ولی یه چند وقتیه که گلم داره از من دور می شه نمی دونم نمی خواد یا نمی تونه با من دردل کنه باهام حرف بزنه گل من من همیشه باهاتم . . . . . .
گل من می دونی دیونه ی بوسه هاتم که الان حتی از پشت خطای تلفن هم بوسم نمی کنی می گی می خوای بعد از انتظاری که برای رسیدن به هم می کشیم نگه هشون داری می ترسی تموم شن من هم ی گم چشم گله من اسمش فاطمه هستش پس برای رسیدم من به گلم دعا کنید . . . . . .
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط ناجی دلها در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 11:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
امشب بعد از یک یا دو هفته هست که دوباره دارم می نویسم . الان ساعت 2 شب هستش الان یه 4 یا 5 روزی هست که گل سرخم نه س م س داده نه زنگ زده منم ازش خبر ندارم می ترسم زنگ بزنم بدتر شه س م س می دم جواب نمی ده نمی دونم چرا انقدر دلواپسم می ترسم تا حالا انقدر بهش محتاج نشده بودم امشب احساس می کنم وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم شدم مرحله ی که نمی دونم اسمش چیه شاید اگه الان فاطی بود می تونست کمکم کنه گل سرخم کجای دلم بدجوری هواتو کرده تورو خدا از خودت یه خبری بهم بده دل شور می زنه ای کاش زود تر انتظار تموم شه خیلی سخته انتظار کشیدن .
زندگیم با نبود تو رنگ غم و تنهای گرفته تورو خدا خودتو زودتر به من برسون ناجی در بدترین شرایط زندگیشه ناجی به کمکت نیاز داره . . . . . . . . . . .
گل سرخم می دونی تازه دارم می فهمم که چقدر دوست دارو تازه دارم معنی دل تنکیو می فهمم الان داشتم عکساتو می دیدم دیگه داشت کمک اشکام میومد ولی سعی کردم نگرشون دارم بهشون گفتم گل سرخم دوست نداره شماها بیاید پایین اونا موندن و نیومدن ولی با این دلم چیکار کنم که داره تنگ می شه برات داره یه ریزه می شه
گل سرخم این دل مارو دریاب که شده دریای غم ![]()
نوشته شده توسط ناجی دلها در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 11:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
امشب بعد از شبها ترس جدای تو دلم هست نمی دونم این ترس رو چه جوری از خودم دور کنم آخه خدا چرا من نباید مثل همه آدما باشم آخه خدا چی می شه این عشق منو از من نگیری خدایا من بنده خوب تو نبودم درست و تو چرا می خوای تلافی کنی تو خدای بزرگی تو چرا مثل آدما شدی می خوای تلافی کنی که چی بشه امشب به تو محتاجم خدا توی که همه وقتی گرفتارن به یادت می افتن ولی خدا به بزرگیت قسم می دونم که می دونی همیشه تو دلم به یادت هستم من امشب با نگاهم با صدای دلم فریاد می زنم که کمکم کنی این رو از من نگیر به بزرگیت قسمت می دم که کمکم کنی ................![]()
نوشته شده توسط ناجی دلها در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 4:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من تو اون همه . همه خودشمو زندگیشونو می سازن نه زندگی اونار پس با من و تو هم خودمون زدگی مونو بسازیم چرا باید غم این دنیا رو بخوریم اگه خدا خداست خودش کارارو راستوریست می کنه اصلا نگران نباش من که تصمیم گرفتم خودم سرنوشتو تعیین کنم و از خدا کمک بگیرم بیا دستتو بده به دستام بیا دستای سردمو گرما بده بیا در آغوشم بیا آغوش سردو بی روحم رو گرما بده بیا و با آمدنت زندگیمو زیبا کن
نوشته شده توسط ناجی دلها در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 4:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان من می خوام کم کم کار شرو کنم کسانی که برای همکاری حاضران به ای دی من پی ام بدن شروع کار ۱/۵/۸۶ است کسانی که می خوان هم کاری کنن دراین تاریخ در ساعت ۲۱ می تونن بیان و با من در این کار هم کاری کنن با تشکر ناجی![]()
نوشته شده توسط ناجی دلها در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 12:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تنها ماند ام در این دنیا دنیای که هزاران مرد و زن در اطرافم هستن ولی باز احساس تنهای می کنم شاید من بازمانده ی از راه باشم نمی دانم چرا کسی با من همراه نمی شود این چه روز گاریست و این پاداش کدامین گناه من است به راستی آیا این قسمت من است آیا باید همه چی را به دسته سرنوشت بگزارم نمی دانم نمی دانم چرا کسی با من نیست نمی دانم ![]()
نوشته شده توسط ناجی دلها در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 2:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام خوبید همه ببنید دوستان من می خوام وبلاگ نویسا رو جمع کنم و تبدیل کنم به یک گروه بزرگ و هماهنگ می خوام با کمک همه بزرگترین و زیبا ترین و بیشترین بازدید کننده رو داشته باشه دوستانی که حاضرن در این کار با من و دوستان دیگه هم کاری کنند به این ای دی پی ام بدن
Pesare_avizon
نوشته شده توسط ناجی دلها در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 3:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام ببین اینو الان دارم می نویسم که بگم شاید به نظر تو کارای گذشتم اشتباه بود منم این حق رو بهت می دم ولی تو هم باید این حق رو بهم بدی همه ی این کارام قبل آشنایبا تو بود باور کن بعد از آشنای با تو من حتی به چشمای کسیم نگاه نکردم چه برسه به کارایه دیگه هر چی گفتی گفتم چشم حالا منم یه چیزی به تو می تو هم بگو چشم اینم اینکه انقدر به گذشته من فکر نکن فقط به آینده فکر کن به آینده جفتمون شاید بتونی گذشته رو فراموش کنی باور کن تو شدی همه کسم بدون تو من حتی
نمی تونم راه برم من نمی دونم چه جوری باید ثابت کنم که من عوض شدم خودتم می دونی ببین عزیزم من همه کاری می کنم تا بهت ثابت شه خودتم می دونی این کارو می کنم ببین بیا از این به بعد فقط به چیزای خوب فکر کنیم و گذشته رو فراموش کنیم ممنون دوست دار تو ناجی
نوشته شده توسط ناجی دلها در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 11:24 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بارها به دیدار تو آمدم و با اشتیاق به تو سلام کردم ولی جز سردی و بی محلی چزی از تو ندیدم با خودم گفتم شاید از خستگی باشد شاید ناراحت باشد .
بارها می خواستم بگویم که دوستت دارم ولی ترسید من را از خودت برانی لب بستم و چیزی نگفتم آیا این گونه درست بود که با من چنین کنی .
وقتی دستانت را در دستان او دیدم باورم نمی شد آن دختر تو باشی و در خودم هزاران بار شکستم و چیزی به زبان نیاوردم که تو را ناراحت کنم و این بار دیدمت در شکست شکستی که هیچگاه به آن فکر نمی کردم به کنارت آمدم وبه تو گفتم می توانم کنارت باشم تو با چشمان اشک آلودت گفتی دیگر کسی نمی تواند در کنارم باشد تمام داستانم را برایت گفتم باورت نمی شد .
و چیزای که تو به من گفتی من باخود می گفتم نمی دانستم که تو هم من را دوست داری نمی دانستم از چیزها می دانی نمی دانستم تو مرا در خود ماله خود می دانی دوستت می دارم دوستم بدار
نوشته شده توسط ناجی دلها در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 11:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
اگه عشق تو واسه من انتظار اگه دل من واسه تو یه زندانه منو ببخش
اگه چشمات واسه من یه دنیاست اگه قلبم واسه تو یه دیواره منو ببخش
اگه تنهاییام واسه تو یه دنیای غریبست اگه با تو بودن واسه من دنیای تازست منو ببخش
منو ببخش دوست دارم قد تمام ستاره ها دوست دارم اندازه ی تمام اشکای چشمام
منو ببخش اگه واست خیلی کمم تو یه دنیایو من خیلی باشم یه خونه ام
منو ببخش که می خوام فقط باشی ماله خودم
نوشته شده توسط ناجی دلها در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 10:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بارها با نگاه اشک آلودم به چشمانت نگاه کردم تو می گفتی دیگر طاقت دیدن چشمانه خیست را ندارم دیگر چشمانم را خیس نکردم ولی این بار تو بودی و گفتی چشمانی را که به خاطره من خیس نشود را کور می کنی و حالا چشمانم را کور کردی و چنان عشقت را در وجودم نهادی که دیگر جز چشمانه تو چیز دیگری نمی بینم دوستت دارم با تمام وجود
نوشته شده توسط ناجی دلها در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 0:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
.jpg)
نوشته شده توسط ناجی دلها در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 3:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عشق عشق عشق و عشق چیست این کلمه که همه از شنیدنش لرزه بر اندامشان می افکند به راستی این عشق چیست تو می دانی عشق چیست گر می دانی به من هم بگو ای دوست عشق چیست به راستی چیست این عشق
نوشته شده توسط ناجی دلها در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 9:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام من ناجی هستم
فرزند بهار و عاشق دختری از فصل پاییز
هم دیگرو خیلی دوست داریم ولی مشکلاتی هم داریم نه با هم با خانواده هامون
بهونه نوشتن من یا خاطرات یا درد و دل دوستام ولی بهونه اصلیم عشق هستش عشقم به دختر پاییز من نوشته هام میشه گفت از خودمه و از جای کپی نمی کنم دوست دارم کارام متفاوت باشه . من عاشق گل سرخ هستم رنگ مورد علاقم آبی هستش همه چی رو آبی می بینم ولی عشقمو قرمز واسه همین همش به اسمه گل سرخ صداش می کنم امید وارم همه عاشقا به عشقشون برسن من هم برسم دوستانی می خوان با من بیشتر آشنا بشن می تونن به ای زیر پی ام بدن با تشکر ناجی
pesare_avizon
نوشته های اصلی
دوستان ناجی تنها
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY