بارها به دیدار تو آمدم و با اشتیاق به تو سلام کردم ولی جز سردی و بی محلی چزی از تو ندیدم با خودم گفتم شاید از خستگی باشد شاید ناراحت باشد .

بارها می خواستم بگویم که دوستت دارم ولی ترسید من را از خودت برانی لب بستم و چیزی نگفتم آیا این گونه درست بود که با من چنین کنی .

وقتی دستانت را در دستان او دیدم باورم نمی شد آن دختر تو باشی و در خودم هزاران بار شکستم  و چیزی به زبان نیاوردم که تو را ناراحت کنم  و این بار دیدمت در شکست  شکستی که هیچگاه به آن فکر نمی کردم  به کنارت آمدم وبه تو گفتم می توانم کنارت باشم تو با چشمان اشک آلودت گفتی دیگر کسی نمی تواند در کنارم باشد تمام  داستانم را برایت گفتم باورت نمی شد .

و چیزای که تو به من گفتی من باخود می گفتم نمی دانستم که تو هم من را دوست داری نمی دانستم از چیزها می دانی نمی دانستم تو مرا در خود ماله خود می دانی دوستت می دارم دوستم بدار


 

نوشته شده توسط ناجی دلها در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 11:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت